پسرم اسطوره دنیای منی

آخرین پست سال 92

سلااااااااااااااااااااااااااااااام به روی ماهتون دقایق واپسین سال 92 دارن سپری میشن. خیلی وقت کم دارم ...... اومدم فقط بگم که این سال بهترین سال زندگی من و رضا بود چون خدای مهربون در اولین روزهای این سال کیانِ عزیز رو به ما هدیه داد. خدا رو بی نهایت ممنونیم برای این نعمتِ عزیز. سال 92 برای خانواده ی کوچولوی ما سالی پر از تلاش و بُدو بُدو بود.تقریبا من هم من و هم رضا در این سال شب و روز در حال تلاش بودیم. امیدوارم سال 93 سال نتیجه و ثمر این تلاشا باشه. به خاطر سفره هفت سین سه نفره مون هزاران بار سجده شکر به جا میاریم. سالها منتظر این رویداد بودیم. این یکی از آرزوهای من و رضا بود. یه سفره هفت سین که دورش من و رضا و پسرمون باشیم...
29 اسفند 1392

مریضی مامان فرح

سلااااااااااااام این مطلب قرار نبود نوشته بشه چون نمیخواستم عمه سودابه از راه دور نگران مامان فرح بشن. ولی الان رفتم تو وبلاگ کسرایی دیدم از ماجرا باخبرن. شاااااااااااااااااخ در آوردم. از کجا فهمیده معلوم نیست. علت اومدن ما به کرمان مریضی مامان فرح بوده. مامان فرح به علت فشار خون بالا و سوزش قفسه سینه بستری هستن. امروز که جمعه بود. فردا دکترشون میان و ویزیتشون میکنن. تا اونجا که فهمیدیم خدا رو شکر مشکل خاصی نبوده. فقط باید چربی و استرس کنترل بشه. دکتر گفتن فقط ورزش و آرامش. این اواخر خیلی غصه مریضی سودابه و کیان و رضا رو خوردن. غصه مادرا که تمومی نداره. الان که خودم مادرم میبینم ثانیه ای نیست که آدم به بچه اش فکر نکنه. از خ...
17 اسفند 1392

ماجرای رسیدن ما به خونمون

سلاااااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااام صد تا سلاااااااااااااااااااااااام به روی ماه همه دوستای عزیزم ممنونم که تو این مدت به یادمون بودین و احوال پرسمون بودین. تو رو خدا ببخشید که همه نظرات رو بدون پاسخ تائید کردم. قول میدم بار آخرم باشه. علتِ این بی ادبیِ من فقط و فقط کمبود وقته. چون تا کیان خوابه، هم میخوام مطلب جدید بنویسم و هم به همه وبلاگای دوستام سر بزنم. بازم معذرت........ جونم براتون بگه از ماجرای سفر ما به سمت منزل.... جمعه امتحان زبان(یکی از مشابهات تافل(اجباری دوره دکتری)) داشتم. ساعت 8 صبح. و شنبه باید سه تا سمینار رو ارائه میدادم که همه مطالبش درون لپ تاپ شکسته ام بود. صبح پنج شنبه با کلی گری...
17 اسفند 1392

تولد بابا رضا جووووووووووووووووووونمووووووووووووووون

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام یه سلاااااااااااااااام از سر خوشی و  خوشحالی.(خدا رو شکر) بعد از خوب شدن کیان از کرمان اومدیم رفسنجان خونه خودمون. وااااااااااااااااااااااااااااااااای بهشت که میگن همین خونه خودِ آدمه. آرامش آرامش و آرامش. زیباترین تفسیر از خونه خودم همینه. مِستِر کیان دو روز اولی که خونه خودمون بودیم افسرده تشریف داشتن. آقا دلشون برای ارومیه و ارومیه ایها تنگ شده بود. همش دنبالشون میگشت. زهرا زهرا یه لحظه از زبونش نمی اُفتاد. تو تمام مدت این دو روز دو کلمه حرف نزد. اصلا نخندید. اصلا بازی نکرد. به شدت خواب آلوده بود. این عادتش به من رفته. منم وقتی خیلی ناراحت و افسرده باشم خوابم میگیره. کیان نارااااااااا...
17 اسفند 1392

داریم میریم خونمون

سلاااااااااااام. خوبین؟ من و کیان خیلی حال خوشی نداریم. امروز داریم میریم تهران. دو سه روزی تهران کار دارم بعد از اونجا پیش به سوی خونه. اینکه گفتم حالمون خوب نیست به چند دلیل: 1- دقیقا مثل دفعه پیش که بعد از دو ماه داشتیم میرفتیم خونه، کیان بازم عفونت خفیف گوش گرفته. باز هم ا.س.ه.ا.ل اسیدی و متاسفانه باز هم سوختگی شدید پاهاش.(باز هم گریه و جیغ و داد و بیقراری.....) انگاری قراره من همیشه با چشم گریون از این شهر راهی بشم. 2- در دو هفته ای که گذشت به شدت مشغول تایپ پایان نامه ام بودم. (البته فقط شب تا صبح .چون در طول روز کیان اصلا اجازه نمیداد)250 صفحه فرمولِ محض. دیروز بردم یه نسخه شو تحویل استاد ارومیه ام دادم. وقتی منو دید خیلیی...
8 اسفند 1392

کیان و پایان یازده ماهگی

سلااااااااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااام صدتا سلااااااااااااااااام به روی ماهتون خوبین؟ ما هم خوبیم خدا روشکر. کیان کوچولوی ما داره آخرین روزای یازده ماهگیشو سپری میکنه.   هنوز همون دو تا دندون رو داره و خبری از دندون جدید نیست. هر چند خارش لثه ها به شدت اذیتش میکنه. از وضعیت غذا خوردن وشیر خوردنش خیلی راضی نیستم. یه روز میخوره، سه روز نمیخوره.   چهار دست و پا رفتنش خوبه خوبه. همش باید مواظبش باشیم که وارد مناطق ممنوعه نشه. دایره لغاتش افزایش پیدا کرده. خیلی جالبه که همه کلماتی که صحبت میکنه فارسین، در صورتیکه شبانه روز داره مکالمات ترکی میشنوه. البته به جز بابام و مهدی همه با خود کیان فارسی حرف م...
4 اسفند 1392
1