پسرم اسطوره دنیای منی

1

کیان کوچولو یه کار بزرگ کرد

یه روز صبح از خواب پاشده بودم و تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم کیان داره با صدای بلند قهقهه میزنه. ترسیدم اومدم هال دیدم پسرم یاد گرفته به شکم بخوابه. انقدر از این کار خودش کیف کرده بود که نگو.       اینم یکی دیگه اش   من و باباشم خیلی از اینکار لذت بردیم. فقط مشکل اینه که هنوز راه برگشتن به حالت اولیه رو بلد نیست و نمیتونه برگرده. اونقدر اینجوری میمونه که مامان یا بابا بیاد کمکش کنه. زودی بزرگ شو کوچولو . خبببببببببببببببببب خدایا شکرت پسرم داره یزرگ میشه ...
24 مرداد 1392

یکی از سرگرمیهای قشنگ کیان ما

یکی از سرگرمیهایی که کیان دوست داره بازی کردن با دستای من یا باباشه.اینکار میتونه برای مدت طولانی کیان رو سرگرم کنه. فقط باید مواظب باشیم یهویی انگشتمون رو نکنه تو دهنش.     چقدر دست و پاهات کوچولوان پسرکم. به قول بابات آخه چقدر تو کوچولویی هان؟ کیانم،تو یه روز بزرگ میشی ،قدت بلند میشه،دست و پاهات بزرگ میشن و میای پیش من میگی مامان چقد دستای تو کوچولوا......... آخی پسرم ،دلخوشیه من،نفسم،همه کسم،نهایت آرزوهای من، دوست دارم و بهت افتخار میکنم. دوست دارم لحظه به لحظه ی بزرگ شدنت رو حس کنم.من بهتریتهای دنیا رو برات آرزو دارم بزرگ مرد کوچکم،دلبندم،کیانم ...
24 مرداد 1392

تحریمهای بین المللی دامن کیان رو گرفت

همونطور که گفتم از اول سه ماهگی کیان پستونک میخورد و این امر باعث شد که روز به روز شیر من کمتر بشه .خیلی از این بابت عصبی بودم.خیلی اذیت شدم،تا بالاخره در اواخر چهار ماهگی کلا کیان از شیر مادر محروم شد و شیر خشکی شد. اول آبتامیل میخورد.بعد به پیشنهاد شیرین جون بهش بیومیل پلاس دادیم. خیلی شیر خوبی بود.هم چرب بود و هم شیرین. از اونجایی که بابا رضا شیر خشک خیلی دوست داره و مدام شیرای کیان رو تست میکنه به این شیر علامت استاندارد داده بود.بار آخری که ارومیه بودم عمو حجت و خاله زهرا و بابا رسول لطف کردن و شهر رو زیر و رو کردنو 11 تا شیر برا کیان خریدن. من فکر میکردم این مقدار شیر تا آخر 6 ماهگیه پسرم کافی باشه . فکر خشک شدن شیر خودم رو نمیکردم. ...
24 مرداد 1392

روزهای خوش 4 ماهگی

به به به چه پسر گلی چه پسر نازی.......پسرم به محض ورود به به چهار ماهگی آقا شد.دید امتحانای مامان تموم شده ،دیگه اذیت کردن مزه نمیده،پسرم سر به راه شد.مثل دسته گل ظهرا با ما میخوابه.شبا هم ساعت 12 میخوابه تا 9 صبح. عاشق بازی کردنه. شبا نیم ساعت با باباش اختلاط میکنه.میره میشینه رو شیکم باباش اینطوری     بعد با هم گل میگنن و گل میشنفن. منم اصلا نباید نزدیکشون بشم چون کوچک خان ناراحت میشه . جمع مردونس خبببببببب تو این ماه کیان خیلی با دستاش بازی میکرد. با شکمش بازی میکرد.     با عروسکش اژی خیلی دوست شده بود و همش داره باهاش کشتی میگیره     با صدای بلند میخنده. جیغاش بلند تر شدن. مام...
24 مرداد 1392

خبر خبر خبر

آهای خبر خبردار     کیان اومد به بازار     آی خونه دار و بچه دار     زنبیل و بردار و بیار   رفتیم به همه خبر دادیم. پاشو کیان خان وبلاگت رو آب و جارو کن الان مهمونات میرسن.                                                                                        &n...
24 مرداد 1392

دو ماهگی کیان چگونه گذشت؟

خب رسیدیم به دو ماهگی.     اوایل دو ماهگی که ارومیه بودیم. روزهای خیلی شلوغی رو میگذروندیم. از بابا رضا دور بودیم. عروسی خاله زهرا تو این ماه بود.اگه بخوام از عادتهای کیان تو این ماه بگم : صداهای نامفهوم از خودش درمی آورد.میخندید.پستونک یا به قول کرمونیا گولو(گول زنک) رو قبول کرد و به شدت بهش وابسته شد.من رو میشناخت.دیگه کامل گردن میگرفت و سرش رو به اطراف میچرخوند.با شیر خودم تغذیه میشد ولی داشت بد قلقی میکرد. به زور سینه بهش میدادم ،چون شیر میپرید تو گلوش و آقا احساس خطر میکرد.     بعد از عروسی خاله زهرا بلافاصله اومدیم خونمون.حالا دیگه من و بابا رضا و کیان تنها شده بودیم و میخواستیم زندگی سه نفره ر...
24 مرداد 1392

بارداری برای کیان

دوران بارداری من خیلی پر سفر بود.اولین مسافرت در دوران بارداریم مربوط به 2ماهگی بارداری و عقد خاله زهرا بود و من و این نی نی تو دلم مجبور شدیم بریم ارومیه.نصفش رو با هواپیما و نصفش رو با اتوبوس. وقتی تازه از ارومیه رسیدیم خونه.از مرکز آزمون با من تماس گرفتن و گفتن آزمون کتبی دکتری قبول شدم باید تا دو روز دیگه برم مصاحبه.با کلی استرس و هول و ولا با بابا رضا،با اتوبوس،راه افتادیم رفتیم مصاحبه.روز مصاحبه اساتید  از پایان نامه ارشد من خوششون اومد و چون من رتبه یک دوره ارشد خودم بودم منو پذیرفتن ولی گفتن باید تعهد بدی که تا چهار سال کار نکنی و بچه دار نشی حالا این تعهد در صورتی بود که من نی نیم تو دلم داشت سه ماهه میشد. گفتیم توکل بر خدا...
24 مرداد 1392

ماه اول تولد پسرم

وقتی کیان قدم به خونه ما گذاشت،یک دنیا عشق و محبت و دلخوشی با خودش آورد.خونه ساکت،بی سرو صدا و همیشه مرتب ما رو دگرگون کرد. انقدر حال من و بابا رضات خوب شد که نگو پسرم. بابا رضا که انگار دنیا رو بهش داده بودن.نه بهتره بگم دنیارو هم بهش میدادن اینقدر حالش خوب نمیشد.من که اصلا حضورت رو باور نمیکردم.همش میگفتم رضا این واقعا مال ماست؟ رضا این بچه ماست؟وای خدایا شکرت.این اولین عکس کیان تو خونمونه. خوش اومدی به خونه خودت پسر گل ما.چقدر زندگی ما رو شیرین کردی. قربون قدمت عزیزم.     اگر بخوام از عادتهای یک ماهگیت بگم: اصلا گریه نمیکردی،طوریکه ما ترسیدیم و یکبار یه کم گشنه نگهت داشتیم تا ببینیم گریه میکنی یا نه؟ و وقتیکه گریه کر...
24 مرداد 1392

بی خوابی

الان که دارم این مطلب رو مینویسم ساعت یک و بیست دقیقه نیمه شبه.بابا رضا یه ساعتی میشه خوابیده.کیان رو هم همین الان خوابوندم.دیدم  بیخوابی زده به سرم و تا نوبت بعدی شیر کیان هم خیلی وقتی نمونده گفتم بهتره تا اونموقع بیام یه سری مطلب به وبلاگ اضافه کنم  و هر چه سریعتر وبلاگ رو افتتاح کنم. تو مطلب بعدی میخوام راجع به ماه اول تولد پسرم بنویسم.
24 مرداد 1392