پسرم اسطوره دنیای منی

این وبلاگ یه اسطوره اس. یه پسری که قراره با مامانش دنیا رو تکون بدن

یه روزِ خسته کننده

سلاااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟؟؟؟؟؟؟ ما ... نمیدونم خوبیم یا نه؟ سرماخوردگی من و کیان به مرحله وحشتناکی رسیده. صدای خِس خِس سینه و سرفه های شدیدمون خونه رو پر کرده. مشکل جدی که من تو سرماخوردگیهای کیان دارم اینه که به هیچ وجه شربت نمیخوره. وقتی هم به زور بهش شربت میدم تا بالا نیاردشون وِل کن نیست. این کار رو کاملا عمدی و آگاهانه انجام میده. این دفعه این موضوع رو با دکترش مطرح کردم. گفت بیماریش نیاز به آمپول نداره. حتما باید شربت بخوره. تنها کمکی که کردن این بود که شربتی تجویز کردن که روزانه فقط یک بار خورده میشه. ولی تو همین یه  بار تن همه مونو میلرزونه و اداهایی در میاره که.... به همین خاطر باید صبر کنم تا خودش خوب بشه....
25 فروردين 1393

ما برگشتیم ارومیه

سلااااااااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااام صد تا سلاااااااااااااااااااام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من و کیانِ من خوبیم خدا رو شکر. ملالی نیست جز سرماخوردگی شدید که رفته تو جونمون و به هیچ وجه وِل کنِ ما نیست. تولد کرمان ما شب 12 فروردین برگزار شد. همه چی تقریبا خوب بود خدا رو شکر. فردای تولد هم کرمان موندیم و با جمع کثیری از فامیلای بابا رضا رفتیم سیزده بدر. هوا وحشتناک سرد بود. همون روز منو کیان مورد حمله سرماخوردگی قرار گرفتیم. البته بنا بر اخبار رسیده از فامیل، بیشتر همراهی های اون روز ما هم به شدت سرما خوردن. 14 فروردین بابا رضا پیشنهاد سفر کوتاه به سیرجان رو داد. از اونجایی که محبوبترین دوستان ما در استان کرمان همه سیرجانی هستند من...
23 فروردين 1393

بشمار دو: جشن تولد کرمان

سلااااااااااااااااام یه جشن مفصل، عالی .جای همه تون خالی. آماده سازی تدارکات خیلی سخت بود ولی می ارزید چون به کیان خیلی خوش گذشت. از اول تا آخر تولد رقصید. مکافاتی داشتیم برای پیدا کردن پیرهن زرد رنگ برای کیان. آخرشم چند ساعت مونده به تولد براش دوختیم. اون شب به قدریی درگیر کیان و شیطنتاش بودم که یادم رفت از میز شام و کادوها عکس بگیرم. در کل خوب بود خدا رو شکر. اول عکسای  تم  رو ببینید لطفا ریسه عکسها   تو این ریسه شعرایی رو نوشتم که همیشه برای کیان میخوندم   ریسه مثلثی ریسه هپی برتز دی ریسه لباسای اول تولد ریسه عکسهای آتلیه ساعت تولد خوش آمدیدها ...
21 فروردين 1393

تولدت مبارک کیانم(مادرانه)

سلاااااااااااااااااااااااام پسر نازنینم، میوه عمرم، نور چشمم، امید قلبم، کیانم سلاااااااااااام سلام به رویِ ماه تو عسلم، که وجودت زندگی رو برام شیرینتر کرده.   یک سال گذشت کیان. از لحظه اولی که تو پات رو به خونه ما گذاشتی و شدی همه دنیای ما یکسال کامل میگذره. تا یک ساعت دیگه(یعنی 9:30) تو متولد میشی. تولدت مبارک کیانم....   پارسال این موقع نمیدونی چه حالی داشتم. بعد از نه ماه که تو وجودم رشد کرده بودی، بعد از نه ماه پر از استرس و اضطراب قرار بود تو رو از وجود من خارج کنن و بیای تو دنیای ما آدم بزرگا. خیلی حسِ عجیبی بود. بابا رضا و مادربزرگات خیلی استرس داشتن. نگران بابات بودم. چند وقتی بود که خوابای عجیب غری...
10 فروردين 1393

تبریک خاله واسه کیان

کیان عزیزم سلاااااام خاله جون تولدت مبارک ایشالا1200000ساله شی کوچولوی من پارسال این موقع دو روزی بود که ما از ارومیه به سمت کرمان حرکت کرده بودیم اولش سخت بود اولین عید نامزدی دور از آبی(حجت)باشم ولی از اونجایی که من خیلی به پاستانا یعنی مامان تو وابسته ام نتونستم طاقت بیارم و اومدم... اینم عکسهای تو راه تا برسیم کرمااااااااااان   خلاصه گردش کنان رسیدیم کرمان و دیدم پریسا شده گررررررد وای اصلا انقدعوض شده بود که باورم نمیشد اومدیم اتاقت دیدیم وسایلت اصلاباورم نمیشد که پریسا داره بچه دار میشه اخه همیشه باصدای بچه حرف میزد ومن فک میکردم بچه منه رفتیم کرمان وفرداش ازصبح رفتیم بیمارستان همه خیلی استرس داشتن ومن ...
7 فروردين 1393

تبریک مامان فریبا برای نوه عزیزش

سلام و هزاران بار سلام به کیان عزیزم نور چشمم و امیدزندگیم تولدت مبااااااارک مامان جان امیدوارم همیشه زیرسایه پدر ومادرت زندگی کنی خیلی خیلی خوشحالم از به دنیا آمدنت.خلاصه مامان جان نوه عزیزمن باآمدنت به خانواده ما روشنایی دادی آمدی یرایم زندگی تازه دادی.نوه ی قشنگم امیدوارم امسال به ارومیه بیاید وبا آمدنتان شادیمان بیشترشود.باز می گویم دوستت دارم نوه عزیز من به خدا می سپارمت همیشه دعاگوی شما هستم.....تولدت مباااااااااارک خدانگهدار ...
7 فروردين 1393

کیان در پایان دوازده ماهگی

سلااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟ خدا رو هزار مرتبه شکر ما هم خوبیم. کیان ما هم خوبه. میخوام اینجا خیلی سریع در مورد اَهَمِّ اخبار دوازده ماهگی بنویسم :   -اولین و مهمترین اتفاقی که تو دوازده ماهگی کیان افتاد راه رفتنش بود. دقیقا ده روز مونده به تولد یکسالگی اش پسر کوچولوی ما اولین قدم زندگیشو برداشت و من و پدرش رو غرق لذت و شادی کرد. اونقدر از دیدن این صحنه مات شده بودیم که چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه میکردیم و هیچی نمیگفتیم و بعدش مثل همیشه جیغ و دست و هوراااااااااااا بودیم. خیلی خدا رو شاکرم به خاطر این اتفاق زیبا.   از اون روز به بعد کیان اول صبح که پا میشه شیرش رو میخوره، یه یاعلی میگه و راه میافته...
7 فروردين 1393