پسرم اسطوره دنیای منی

1

کیان یعنی زندگی

1393/7/6 17:35
259 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااااااااااااااااااام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به روی ماه دوستای گلم

خوبین؟؟؟؟؟خوشین؟ سلامتین؟

ما هم خوبیم خدا رو شکر.

اولا یه معذرت خواهی به خاطر بد قولی دیشبم.

تقصیر مخابرات استانمونه. کلا انتقال پیام و ایجاد ارتباط با مشکل مواجه شده تو شهر ما....

ولی خب گوش شیطون کر الان یه کم وضع بهتره.

کیان کوچولو الان کنار دست مامان نشسته و سلام مخصوص میرسونه به همه تون.

در مدتی که نبودیم، زندگی برای کیان کوچولو طبق روال همیشه با شادی و بازی گذشت

ولی ما بزرگترای کیان روزای شلوغی رو پشت سر گذاشتیم.

اولش اسباب کشی مامانم اینا به خونه جدید

بعد یکسری کار فشرده یِ دانشگاهی برای من

بعد یه ده روز رفتیم کرمان پیش رضا و البته مامان فرح اینا

بدون اغراق این ده روز بهترین روزای این مدتمون رو داشتیم.

کیان به هر شکل ممکن خوشحالیشو از بازگشت به خونمون نشون میداد.

یه چند روزی هم که خونه مادربزرگش بود، از  خوشحالی یه جا بند نمیشد.

مدام وِردِ زبونش "" عمو مَمَ، مامان قَرَح و بابا قَرَح"" بود.

بچه ام فکر میکرد چون مامانِ  بابا رضاش اسمشون فَرحه پس بابای بابا رضا هم میشه بابا فرح؟؟؟؟؟؟؟/

تو مدتی که کرمان بودیم یه استراحت mp3 کردیمو برگشتیم.

رسیدن به ارومیه همانا و شروع بدو بدوها همانا.

متاسفانه روز آخری که کرمان بودیم کیان سرما خورد . هر کس که کیان رو در بدو ورود به ارومیه بغل کرد و بوسید به شدت سرما خورد. من ، زهرا، مامان و بابا و مهدی.

زهرا کارش به بستری هم کشید. زهرا به کیان میگه   ویروس کوچک

از اول مهر هم که دوباره دانشگاه و کلاس و درس...

البته کلاسای من از 31 شهریور شروع شده.

روز 31 ام با کیان در بدو ورود به حمام بودیم که گوشیم زنگ خورد و از آموزش دانشگاه پرسیدن کجایی؟

منم با اطمینان گفتم خونه

گفتن بچه ها سر کلاسن. مگه نمیدونستی کلاس داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که جلسه اول کلاس ما با یک ساعت تاخیر شروع شد.

لحظه ای که رسیدم گفتم محاله کسی از بچه ها مونده باشه، درو باز کردم دیدم 30 نفر سر کلاسن.

دانشجو هم دانشجوهای قدیم، تا بیست میشمردیم استاد اومد اومد، نیومد اثری از ما تا 20 کیلومتری دانشگاه نبود.

 

از من بگذریم، همه من خلاصه شده تو دانشگاه و آزمایشگاه مواد و اینترنت. یه وقتایی که از جلوی آینه رد میشمو خودمو میبینم تازه یادم میفته که چقدر دلم برای زندگی تنگ شده.

 

و اما بگم از گل پسرمون کیان خان :

کیان نگوو یه دسته گل. کیان نگو نفسِ مامان. کیان نگو مهربووووووووووووووون.

یه پارچه آقا شده نفس من.

واقعا تمام منظور ما رو میفهمه و خودش هم هر طوری هست منظورش رو میرسونه.

بده بستونای قشنگی داریم با هم

هرگز در خودم لیاقت داشتن همچین فرزندی رو نمیدیم. فقط و فقط لطف و محبت خداس که این فرشته نصیبم شده.

بزرگترین خصلت بارزش محبت و مهربونیشه. به شدت احساساتیه. اگر فقط یکبار از کسی محبت دیده باشه دیگه فراموش نمیکنه.

عذا خوردنش بهتر شده. کلا طبع غذاییش به باباش و در کل به جنوبیا رفته. عاشق خرما و زیره و پسته اس.

کلمات جدید زیاد داره. بامزه ترینش"" نه بابا"" س.  خیلی به موقع و با حالت خاصی نه بابا میگه.

چند روز پیش رفته بود زیر میز ناهار خوری گفتم کیان اگه گیر کردی و کمک خواستی و..... من نیستماااااا

گفتم میای بیرون گفت نه

رفتم تو هال. یه کم زیر میز بازی کرد، بعد خواست بیاد بیرون. هر چی بلند میشد کله اش میخورد به میز و مجبور میشد دوباره بشینه. خیلی تلاش کرد که خودش بیاد بیرون و از من کمک نخواد بعد یکهو داد زد: ماما  گیر کردم...

خیلی از این جمله اش ذوق کردم. اولین جمله ای بود که کیان به زبون آورد.  مامان گیر کردم

 

انگور، موز، مرغ، کَکَاب(کباب)، پاستو(پاستیل)، بابا رَدو،مامان دَدی با(فریبا)، ..... کلماتین که الان میاد تو ذهنم همراه با قیافه نازش وقتی اینا رو اَدا میکنه.

امروز آخرین روز از هجده ماهگی کیانِ.

چشم بر هم زدمو پسرم بزرگ شد. کیان خیلی خوش قدم بود. یه جورایی هم میشه گفت که با اومدنش یه عالم تکاپو و پویایی رو به زندگی ما آورد.

تقریبا از وقتی که کیان تو وجود من اومده، یک روز بدون کار و برنامه نبودم. باباشم همینطور.

و خدا ررو شکر که همه اینا رو به موفقیت و پیشرفت بوده. هر چند هنوز چیزی از این آینده روشن نمایان نشده.

کیان برکت زندگی ما شد. کیان یعنی زندگی  همین.

مهمترین تغییر کیان تو 18 ماهگی خوابای قشنگشه. دیگه رو پا نمیخوابه. تو بغلم میخوابه. سرشو میزاره درست رو قلبم و میخوابه. و من هر شب قبل از خواب براش از روزی که داشتم و کارایی که بیرون از خونه کردم میگم. همون عادت همیشگیم که اگه رضا کنارم باشه برا اون تعریف میکنم.

از لحظه خروج از خوونه تا لحظه برگشت. از سیر تا پیاز...

یه اتفاق جالب دیگه که اصلا به این زودیا منتظرش نبودم اینه که دسشویی اش رو میگه.

یه بار بهش گفتم کیان اگه دستشویی داشتی بهم خبر بده بیام توالت و اینجا هم میتونی یه کم آب بازی کنی.

من  گفتم و گذشتم. نگو این فسقلی به ذوق آب بازی این حرف منو آویزه گوشش کرده.

تقریبا همه دستشوییاش رو میگه. بعضیا رو قبل از انجام، بعضیا رو وقتی که کارش تموم شد. میره جلو در دستشویی و دستشو میگیره به پوشکش و صدامون میکنه.

خیلی برام جالب بود. اگه اینجوری پیش بره فکر کنم تا 7-8 ماه بعد کاملا یاد بگییره.

من هرگز منتظر این اتفاق به این زودیا نبودم.

بازم خدا رو شکر.

فردا نوبت واکسن 18 ماهگیه پسرمه. اما فکر کنم بذارمش برای چهاررشنبه تا آخر هفته رو خودم پیشش باشم.

 

و در پایان چند تا عکس به قول قفل عزیزم قدیمی از کیان ما

 

نمی دانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من!

اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه میکنم،

می بینم چون خدا را یافتم هر چه باختم مهم نیست.

آموختم که تمام ماجراهای زندگی فقط قانون عشـــق بازی خدا با ماست.

 

آرزومند آرزوهای قشنگتون

پَ ری سا

 

 

 

 

پسندها (5)
نظرات (24) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
ویستا مارکت
6 مهر 93 19:40
خیلی سخته می دونم دوست دارید همش با کیان باشید. امیدوارم 120 ساله بشه و همیشه شاهد شادی و سلامتیش باشید و خاطرات قشنگش رو بنویسید و ما هم لذت ببریم. گوشی ارزون خواستید در خدمتیم
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلام به وبلاگ پسر ما کیان خیلی خوش اومدین. چشمممممممم میرسم خدمتتون
فریده
7 مهر 93 8:18
واااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر دلم واسه کیان و روزمره های کیان تنگ شده بود . پسرمون دیگه بزرگ شده ، یه عالمه کلمه جدید یاد گفته ، کارای خوب بلده انجام بده چقدر حال می کنی وقتی سرش رو می زاه رو قلبت و می خوابه ، مطمئنم اون زمان از خدا دیگه هیچی نمی خوای. جدی جدی این بچه با خودش یه عالمه تکاپو و تلاش رو به همراه آورده. احتمالاً با خودش فکر کرده بذار مامان و بابام کار کنن ، پولدار شن ، من بتونم راحت تر زندگی کنم . آخه چه معنی می ده پسرمون مریض باشه بعد اونوقت شما و خانواده محترم در صحت کامل باشید ، خوب کردی کیان جان ، اینجوری کل خانواده بسیج می شن که شما مریض نشی. خدا رو شکر که به سلامتی برگشتی و یه پست باحال گذاشتی ، هر جا هستی : کنار بابا رضا ، کنار کیان، کنار مامان و بابا ، سرکلاس درس ،توی آزمایشگاه ، جلوی آینه ، این ور دنیا ، اون ور دنیا آرزو می کنم سلامت باشی و شاد حالا جیب ات هم پر پول باشه خوبه .
عشق يعني ...
7 مهر 93 8:58
الهیییییییییییییییی من فدای این عکس های تاریخی و قدیمی اش بشم . این عکس ها رو باید تو یه قاب چوبی گذاشت . ماشاله . هزااااااااااااار ماشاله که کیان اینقدر فهمیده و آقاست نمی زاره دغدغه ای داشته باشین از بابتش. این شاله نوبت پیشرفت های چشمگیر کیان میرسه . چه قدر بابت گفتن بابا فرح اش خندیدم . این بچه رو گزاشتی تو کارتن برای من پست اش کنی؟؟ البته این قدر این خاطر خواه داره من باید بیام پیشش چون فکر نکنم کسی بزاره کیان و برای ما پست کنی الان سرما خورگی اش بهتر شده ؟ باید یه تشککککککککککککر اساسیییییییییییییی از این زهرا خانم گل بکنیم که این قدر به کیان جون نزدیکه و بهش لطف دراه. واقعا همهآدم های اطراف ات مثل خودت فرشته ان
عشق يعني ...
7 مهر 93 9:01
خدا رو شکر که اسباب کشی تون تمام شد . و شما هم که پیش آقا رضا بودین و کلی بهتون خوش گذشته . من هیچ وقت سر کلاس های دانشگاه درست نمی رفتم اولین چیزی که اول هر ترم با خودم حساب می کردم این بود که ببینم چند جلسه می تونم غیبت کنم و چند جلسه به تعطیلی می خوریم و چند جلسه می تونم استاد و بژیچونم . مابقی جلسات هم سر کلاس خواب بودم . فقط ترم آخر یکم مرتب می رفتم اونم به خاطر وجود آقای کلید تو کلاس ها بود
مامان فاطمه
7 مهر 93 9:07
سلام پریسه جوون. خیلی دل تنگ انرژیت شده بودم.خیلی خوب شد اومدی و دل ما رو با تعریفات شاد کردی.کیان گلی رو ببوس و اون زبون کوچولوش رو ببوس.قربون شیرین زبونی هات بشه خاله.دوست دارم و همیشه سالم باشی 18 ماهه من.ایشالا 180 ماهه بشی خاله.راستی فاطمه منم امروز 39 ماه شد.
مامان مرسانا
7 مهر 93 12:52
اواااااااااا اینا دیگه چه جور دانشجوهایی بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونم با یه ساعت تاخیر چطوری جیم نشدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه عالمه بوووووووووس واسه ویروس کوچولو
مامانی غزل جون
7 مهر 93 14:25
سلام دوس جونی خدا روشکرکه همه چی خوبه دلمون برات تنگ شده بود دیشب اومدم بهت سر زدم ولی نشد نظر بذارم الانم این فسقل داره دکمه های کیبورد رو از جا در میاره قربون کیان با اون حرف زدنش خوش به حالت پریسا جون که این لحظه رو تجربه کردی من روز شماری میکنم غزلی یه کلمه بگه و منو آگاهانه صدا کنه مامانی همیشه شاد باشی دوست گلم
مریم
7 مهر 93 15:32
سلللللللللللللللللللللللللام. خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه اتفاقات خوبی داشتین غیر از سرماخوردگیهیشه خوش باشین مامانی
عمو محمد
8 مهر 93 10:05
قربونت عمو محمد بره که سرما خوردی ما هم کلی دلمون برات تنگ شده عزیزم انشا الله زود بیای کرمان
مامان آرشیدا
8 مهر 93 11:13
واااای خیلی این پست قشنگ بود عالیکیان نازو ببوس