بازم خلوت زهرا و کیان
سلاااااااااااااااااااااااام رفته از تو کمد کفشای خاله شو برداشته پوشیده (عاشق اینه که پا کنه تو کفش بزرگترا) التماس دعا ...
نویسنده :
قویترین مامان دنیا
0:18
تولد کسرا جونم مبارک
من پر از حس های جورواجورم امشب
کیان در آتلیه خاله زهرا
سلااااااااااااااام الان که دو تا مطلب پشت سر هم نوشتم دیگه میدونم که خدا رو شکر حالتون خوبه. شما هم میدونین که حال ما خوبه بریم سراغ اصل مطلب: این روزا مامان پریبا یه کم سرش شلوغه واسه همین صبحا که من میرم دانشگاه کیان میره پیش خاله اش. فقط خدا میدونه که این دوتا چقدر با هم کیف میکنن و بهشون خوش میگذره. کیان بی هیچ اعتراضی از دست زهرا شیر و میوه و غذا میخوره. باهاش بازی میکنه. بی نهایت بوسش میکنه . و جایی که زهرا هست محاله بغلِ کسی دیگه بره. وقتی هم که قراره چندتایی سوار ماشین بشیم میگن زهرا و کیان برن جلو. چون کیان در حضور زهرا منو اصلا نمیبینه. خلاصه کیان با لب خندون میره خونه خاله اش، با چشم گریون از خاله اش ...
نویسنده :
قویترین مامان دنیا
3:24
یه گردش زنونه
سلاااااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااام به روی ماهتون خوووووووووبین؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر. به شدت درگیر و تو بدو بدو هستم این روزا. ولی این دلیل نمیشه که عادت پارک رفتنمون رو ترک کنیم. هر طوری که باشه حتی اگه 7 عصر برسم خونه و از شدت تشنگی لَه لَه بزنم بازم کیانو میبرم پارک. عصر پنج شنبه تصمیم داشتیم بریم باغ وحش. ولی چون زخم پیشونی کیان کاملا خوب نشده بود و خبرای زیادی از آلوده بودن باغ وحشای کشور به گوشمون میرسید این قرار رو کنسل کردیم و با مامان پریبا و زهرا و زندایی شیما رفتیم به پارک و گردش. کیان از کل پارک به پله های سرسره قانعه کلا. ما خونه باشیم،پارک باشیم،خیابون باشیم..... برا کیان فرقی نمیکنه. ک...
نویسنده :
قویترین مامان دنیا
2:47
یه پست طولانی بعد از یک غیبت نسبتا طولانی
سلااااااااااااااااااااااااااااام به روی ماه همه تون خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟ نماز روزه هاتون قبول دوستای گلم. ما هم خوبیم خدا رو شکر. دوباره مجبور شدم با کودک کوچولوی خودم راهی ارومیه بشم. بذارین همین اول کاری بگم که امروز همچین حالم اونطور که باید خوب نیست. فشار کاریم خیلی زیاد شده. انگاری هر چی که به آخر کار نزدیک میشه به جای اینکه احساس سبکی بکنی دل نگرونیا و استرسات بیشتر میشه. استادم تاکید کرده که در یکسال آینده از ارومیه جُم نخورم. گفت میری تو آزمایشگاه و شب و روز کار میکنی. حالا من نهایتا ده روز دیگه تو ارومیه بتونم دووم بیارم. باید برم برسم به زندگیم..... این دفعه که میومدم ارومیه یه تصمیم سخت گرفتم و عملیش کردم. م...
نویسنده :
قویترین مامان دنیا
3:58







