کیانکیان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

پسرم اسطوره دنیای منی

اولین مروارید پسرم جوونه زد

سلاااااااااااااااااااااااام     نمیدونم از خوشحالی بخندم یا اشک شوق بریزم. امروز 6 آذر ماه 1392، در آخرین روز هشت ماهگی،من ،مامان پریسا متوجه اولین مروارید پسرم شدم. چقدر باید خدا رو شکر کنم که جبران این حال خوشم بشه؟ کیانم،عزیز دلم،پسر صبور،نجیب و مهربون من، مبارکت باشه گلم. وای خدای من ،نمیدونم چه حالی دارم. کاش الان بابا رضا هم اینجا بود و این حس رو با من شریک می شد.  شنیده بودم وقتی بچه ها دندون در میارن، بیقراری میکنن، اذیت میکنن و اذیت میشن. ولی.. ولی من هیچی از دندون در آوردن تو حس نکردم عزیز دلم. مثل همیشه مراعات منو کردی. خدایا شکرت. چند روزی بود میدیدم وقت خواب گوشت رو میمالی به بالشتت. ت...
6 آذر 1392

ممنونم کیان ،ممنونم

سلام پسر گلم.سلام جگر گوشه من. الان که دارم این مطلب رو مینویسم،تو کنار من تو خواب ناز هستی. منم کم و بیشم خوابم. ولی دلم نیومد حس خوب امروزمو ثبت نکنم. امروز یکی از روزای خیلی پر کار من بود. از شش صبح تا یک ظهر نتونستم از اتاق بیام بیرون و بهت برسم گل پسرم چون باید یه سمینار آماده میکردم. ساعت یک و نیم هم باعجله لباس پوشیدمو رفتم دانشگاه. امروز کار آزمایشگاهی داشتم. کلی در گیر دستگاهها و مواد شیمیایی بودم. وقتی کارم تموم شد و در آزمایشگاه رو قفل کردم،ساعت 8:30 شب بود. هیشکی تو دانشگاه نمونده بود بجز سرایدار طفلک که معطل من بود....... به خدا کیانم درسته درگیر بودمو و کنارت نبودم ولی همش فکرم پیشت بود. دلم واسه بغل کردنت پر میکشید. ...
4 آذر 1392

روزهای آخر هشت ماهگی

سلااااااام سلام به روی ماه پسرم،همسرم و همه دوستان عزیز وبلاگیمون. خوبین انشالله؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر. گویا چرخ زمونه نمیخواد بچرخه تا این 25 روز تموم شن و ما برگردیم سر خونه زندگیمون احساس میکنم تا هفته پیش روزها تندتر میگذشتن ولی تازگیااااااا کیان ما هم که این روزا مشکل بی خوابی پیدا کرده. تو خواب بیقراری میکنه. ساعت سه ،چهار از خواب بیدار میشه،غلت میزنه، بعضی وقتا ناله میکنه،بعضی وقتا میخنده بلند بلند. خلاصه هر طوری هست یکی دو ساعت از نیمه شب رو بیداری اجباری داریم. شیرش میدم،جاش رو عوض میکنم، رو پام میزارمش،پامیشم میچرخونمش..... بی خیال............ میگذرونیم روزگار رو. خلاصه که وقتی کیان میخوابه دیگه من ...
1 آذر 1392

سه شنبه های سخت

سلاااااااااااااااااام خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ خدا رو شکر. ما هم خوبیم.یه کم از خوب بهتر. چون تکلیف این ترممون بالاخره معلوم شد. الان میگم چه طوری طبق معمول هر دو شنبه ،دیروزم من تهران بودم. بالاخره استاد گرامیمان لطف فرمودند و تاریخ میان ترم و سمینار و خلاصه کل تکالیف این ترم ما رو روشن کردند و بنا بر این فرمایش،من و کیان کوچولو میتونیم 24 آذر بعد از امتحان من بریم خونمون.هوررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بعله دیروز من رفتم تهران و کیان کوچولو تنها کنار بابا رسول و مامان پریباش موند ارومیه. انگاری بدم نگذشته بود بهش. رفته بود به خاله زهراش سر زده بود و شامم رفته بود خونه دایی مهدیش.     من ک...
29 آبان 1392

عاشورا هم گذشت

سلااااااااااااام محرم امسال هم تموم شد. امروزم مثل دیروز من خیلی حالی نداشتم و به همین دلیل تمام روزم رو تو اتاق خودم به سر کردم. . . . . . . . . ولی بر عکس من کیان کلا وقتش پر بود. وای اول از دیشب بگم که ساعت 4 نصفه شب بیدار شد و  بنا رو بر این گذاشته بود که دیگه صبح شده و همه رو بیدار کنه.آخه عادت هر روزش اینه که وقتی بیدار شد اونقدر بابا  بابا میکنه تا همه چراغا روشن شن. بعد خیالش راحت میشه و میخنده. دیشبم ساعت 4 شروع کرد به بابابابا. منم خســــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــه گفتم بابا خبری نیست.باید بخوابی. همه روشهای خوابوندن بچه رو امتحان کردم و در نهایت ساعت 5:30 صبح تو بغلم ،سرپا ، خواب رفت. یکی از ...
23 آبان 1392

کیان ما ،این روزها

سلااااااااااااااام اول اینکه بگم من امروز یاد گرفتم که چه جوری تو متنم حرکه گذاری کنم و بسیار از این موضوع خوشحالم. زین پس شاهد بسیاری حرکه و تشدید و از این جمله نمایشات در متنهای ما خواهید بود. (دوباره من یه چیز نو یاد گرفتم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا) کیان کوچولو در اواسط هشت ماهگی: کاملا غلت میزنه و اگه چیزی رو بخواد ،اونقدر میچرخه و میچرخه تا برسه به اون وسیله. شبا کنار من میخوابه،دم در پا میشه. چهار دست و پا به عقب میره . کمرش رو بلند میکنه و یهو خودش رو سُر میده عقب. به جلو بلد نیست بره.     کلمه های ماما، بابا ، دَدَ  و آق قا و آی دَدَ رو میگه. ماما میدونه منم. بابا فقط بابا رضاشه. ...
23 آبان 1392

تاسوعای حسینی

سلااااااااااااام امروز اولین تاسوعای پسرم بود. من و بابا رضا یه نذر شیر کاکائو برای تاسوعا داریم. پارسال این موقع کیان رو پنج ماهه باردار بودم. رفتم سر دیگ شیر کاکائو و دعا کردم نی نمون سالم باشه. امسال خدا رو هزار مرتبه شکر، کیان تو بغلم بود و فقط حیف که ما خونه نبودیم تا بریم سر دیگ و از خدا تشکر کنیم. بابا رضا تنهایی نذرمون رو ادا کرد. یاد آوری این موضوع تمام روز منو خراب کرد. همه روز دلم گرفته بود. بدجور دلتنگ بابا رضا و خونمون شده بودم. دلم میخواست یه کم از اون نذری رو کیان میخورد.حالا بابا رضا یه کم براش تو فریزر نگه داشته. تا ببینیم روزیکه قسمت میشه و میریم خونمون،بشه بخوردش یا نه. بگذریم قصه دلتنگی من،بس طولانی است...... امروز ...
22 آبان 1392

خانواده سالم

سلاااااااااااااام   داشتن یک خانواده شاد و خوشبخت تنها با فراهم کردن نیازهای اولیه زندگی به دست نمی آید. رسیدن به چنین هدفی بسیار آسان تر از آن است که تصورش را می کنیم. نکات زیر برگرفته از کتاب رازهای ساده خانواده ای خوشبخت “Simple Secrets of Happy Families” نوشته دکتر دیوید نیون است :   ۱) برای زندگی خود محل مناسبی انتخاب کنید گذشته از این حقیقت که محل زندگی خود را با توجه به بودجه و امکانات خود انتخاب میکنیم، اما همین انتخاب که گاهی محدود هم هست باید با تفکر صورت گیرد. سوال اصلی این است همسایه های شما چه کسانی هستند؟ آیا در این محل تعداد بچه ها زیاد است؟ آیا فرزندان شما میتوانند به راحتی ...
21 آبان 1392