ما و خانه ما
سلااااااااااااااااااام
یه سلام گرم و پر از انرژی
اول از همه ممنون از اینهمه نظری که برامون گذاشتین. همه رو خوندم. انشالله سر فرصت میام برا همشون جواب میزارم . بازم ممنون
امروز تقریبا ده روزه که ما تو خونه خودمون هستیم. همه چیز عالی و خوبه خدا رو شکر.
اول از همه میخوام خاطره رسیدن به اینجا رو بنویسم که یادگار بمونه.
پرواز ما از تبریز ساعت 20:30 بود و ساعت 21:30 میرسید تهران. پرواز بعدی به کرمان ساعت 23:40 بود. من خیالم راحت بود که این دو تا پرواز دو ساعت و نیم با هم فاصله دارن و من همش تو فکر این دو ساعت که باید تو فرودگاه سپری میکردیم بودم.
وقتی به فرودگاه تبریز رسیدیم اعلام کردن که پرواز نیم ساعت تاخیر داره . ما هم گفتیم خیالی نیست. بهتر ، اونجا کمتر معطل میشیم. آقا به همین نام و نشون پرواز با یک ساعت و نیم تاخیر بلند شد. تمام طول پرواز رو کیان بیدار بود و اصرار داشت که تو بغل من نَشینه. صندلی کناریم خالی بود و شازده کیان تونستن تا آخر پرواز خودشون بشینن . البته با کلی مراقبت من.

وقتی اعلام شد که در حال نشستن در تهران هستیم ساعت 23:03 بود. و تا نشستن کامل پرواز و تحویل بار حداقل بیست دقیقه طول میکشید. تازه پرواز کرمان از ترمینال چهار بود و ما ترمینال دو پیاده میشدیم.
دیگه مطمئن بودم که نمیرسیم. یک لحظه دلمو زدم به دریا و با آه و ناله به یکسری آقا که تو ردیف کناری ما نشسته بودن ماجرا رو تعریف کردم. یکیشون که خدا انشالله خیر دنیا و آخرت رو بهش بده، قبول کرد که به محض پیاده شدن آژانس بگیره و بره کارت پرواز ما رو بگیره.
خلاصه پیاده شدیم و ساک رو گرفتیم. آژانس گرفتم و رفتیم ترمینال چهار. تو یه قسمتی از مسیر راننده آژانس گفت که خانوم الان این تیکه راه به شدت ترافیکه. اگه بتونی پیاده بری زودتر میرسی. و این در حالی بود که ده دقیقه بیشتر تا پرواز باقی نمونده بود.
پیاده شدم. هوا خیلی سرد بود. کیان رو تو دو تا پتو پیچیده بودم و بغلم بود. کوله پشتی پر از کتاب و لپ تاپم رو کولم بود و کیف کیان رو شونه ام. و داشتم میدوییدم. همه داشتن منو نگاه میکردن. من می دوییدم و کیان با صدای بلند آواز میخوند و گوشی لعنتی ام یک لحظه صداش قطع نمیشد و این استرس منو بیشتر میکرد. وقتی رسیدم به ورودی تازه بدبختی شروع شد. خانوم های نیروی انتظامی گیر داده بودن به دوتا باطری که تو عروسک کیان بود و میگفتن حتما باید درش بیاری تا ببینیمش.
حالا تصور کنید که من تو دلم چقدر جملات با محبت نصیب این عزیزان کردم. به خودم گفتم پریسا آروم باش. دیگه تموم شد. امشبه رو اینجا موندی. در کمال عصبانیت و با یک آرامش از روی تنفر کیف رو خالی و بعد جمع کردم. خلاصه رسیدم به گیت کرمان. ساعت 23:50 بود. آقاهه که اومده بود کارت پروازمو بگیره داشت از دور می اومد طرفمون. بلیطا و شناسنامه ها دستش بود. از مسئول گیت پرسیدم پرواز کرمان پرید. گفت نه بیست دقیقه تاخیر داشته داره سوار میکنه. بدویید تا برسید.
با یک دنیا تشکر از آقای مهربون که کارت پروازمون رو گرفته بود خداحافظی کردیم و دوباره در بازرسی دوم گیر کردیم. به خاطر همون باطریها.
خلاصه که من و کیان با یک اتوبوس ویژه ،به عنوان آخرین مسافرین پرواز تهران – کرمان سوار شدیم و اون موقع بود که تونستم گوشی رو بردارم و بگم رضا نگران نباش ما سوار شدیم. داریم میایم پیشت.
اینم عکسای لحظه اول دیار پدر و پسر خونه دلِ من


ساعت دو نصفه شب رسیدیم خونه مامان فرح. کیان به محض رسیدن از خواب بیدار شد و با دیدن بابا رضا شروع کرد به دست زدن. خیلی دلتنگ بودیم هممون. دلتنگ رضا، مامان فرح و بابا علی.
با دیدن عزیزانمون دلتنگیمون آروووم گرفت و خستگیمون حسابی در رفت.
خدایا شکرت شکرت و شکرت
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وقتی از کرمان اومدیم رفسنجان و رسیدیم خونه خودمون ، حالِ منو حالِ دلِ من دیدنی بود. از من بگذریم، کیان از دیدن خونه کلی ذوق کرده بود. رفته بود تو اتاقش و به رسمِ قدیماش زُل زده بود به لوسترش.
محیط خونه براش خیلی جذابیت داره. با روروئکش کلی میچرخه تو خونه. روزا که رضا میره سرِ کار تا دم در بدرقه اش میکنه. وقتی هم که حواسم بهش نباشه و نبینمش حتما دوباره میاد پشت در و با دست به در میکوبه.
روز اول خیلی بیقرار مامان پریباش بود وقتی مادرم زنگ زد و با کیان صحبت کرد ، بچه ام طفلی انگاری که بغضش شکسته باشه اونقدر گریه کرد که نگو.
اصلا حرف نمیزد. بازی نمیکرد. همش میخواست تو بغلِ من باشه . و این باعث شد که من تمام وقتمو براش بذارم و باهاش وقت بگذرونم.
الان خدا رو شکر خیلی خوبه. با صدای خیلی بلند صحبت میکنه. میره تو اتاقش و تا جایی که قدش میرسه عروسکاش رو از کمد بر میداره و دونه دونه میاره میزاره تو هال.
راستی کیان تو ارومیه با مامان پریباش بالشت بازی میکرد. بابا رضا طفلی عادت داره موقع خواب یه بالشت رو سرش میزاره . کیان در هر موقع از شب که هوشیار بشه و این صحنه رو ببینه میره بالشت رو از سر باباش میکشه و بیدارش میکنه. مکافاتی داره باباش با این قضیه.
خلاصه که اینجا ما حالمون خوبه . خیلی هم خوبه به لطف خدا . زندگی زیباس. رو به راه است. بر وفقِ مراد است و خوب. تنها چیزی که اصلا جریان نداره درس و مشقِ که متاسفانه قابل چشم پوشی هم نیست. و باید یه فکری به حالش بکنیم.




لعنت به ادامه تحصیل
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
واااااااااااااااااااااای بگم از اولین شبِ یلدای پسر ما کیان
عصر شنبه سه تایی رفتیم خرید شبِ یلدا.اول رفتیم سراغِ سوپریِ محل و آقا علیرضا با دیدنکیان گفتن ماشالله چقدر بزرگ شده لباسای دندونیش تنشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقا نگو کلِ محل دارن وبلاگ کیان رو میخونن و ما خبر نداریم. زین پس دقت میکنیم در کلمات و گفتار وبلاگیمان.
یه شانسی که کیان آورد این بود که مامان فرح و بابا علی اومده بودن رفسنجان ، روضه خونه عمو سعید ، و بسیار بسیار لطف کردن و اومدن پیش ما و چند تا عکس یادگاری دِبش با کیان ما گرفتن تا بشن اولین عکسای کیان در شبِ یلدا
خدایا ممنونیم به خاطر مادربزرگ و پدربزرگ عزیزمان که وجودشون یه گرمیِ خاصی به شبِ یلدامون داد.
کیان و انار شب یلدا





کیان و هنونه شب یلدا


اینم عکسای آخر شب











و در آخر اینم چند تا عکس که همین الان از این وروجک گرفتم. همش تقدیم به خاله زهرا با کلی ماچ آبدار از طرفِ کیان





دوستان عزیز من الان از کافی نت این مطلب رو گذاشتم. شرمنده که نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم. کیان تو خونه پیش باباشه. بابا رضا باید بره سر کار . باید سریع برگردم. وگرنه اینقدر هم بی معرفت نیستم. هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز هم تا یه مدتِ طولانی ،به علت مشکلات مخابراتی، خدا نگهدار. در اولین فرصت بر میگردم. حتمااااااااااااااا


ما و خانه ما
