کیانکیان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

پسرم اسطوره دنیای منی

ما و خانه ما

1392/10/5 8:41
437 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااااااااااااااااام

یه سلام گرم و پر از انرژی 

اول از همه ممنون از اینهمه نظری که برامون گذاشتین. همه رو خوندم. انشالله سر فرصت میام برا همشون جواب میزارم . بازم ممنون

 

امروز تقریبا ده روزه که ما تو خونه خودمون هستیم. همه چیز عالی و خوبه خدا رو شکر.

 

اول از همه میخوام خاطره رسیدن به اینجا رو بنویسم که یادگار بمونه.

 

پرواز ما از تبریز ساعت 20:30 بود و ساعت 21:30 میرسید تهران. پرواز بعدی به کرمان ساعت 23:40 بود. من خیالم راحت بود که این دو تا پرواز دو ساعت و نیم با هم فاصله دارن و من همش تو فکر این دو ساعت که باید تو فرودگاه سپری میکردیم بودم.

وقتی به فرودگاه تبریز رسیدیم اعلام کردن که پرواز نیم ساعت تاخیر داره . ما هم گفتیم خیالی نیست. بهتر ، اونجا کمتر معطل میشیم. آقا به همین نام و نشون پرواز با یک ساعت و نیم تاخیر بلند شد. تمام طول پرواز رو کیان بیدار بود و اصرار داشت که تو بغل من نَشینه. صندلی کناریم خالی بود و شازده کیان تونستن تا آخر پرواز خودشون بشینن . البته با کلی مراقبت من.

 

وقتی اعلام شد که در حال نشستن در تهران هستیم ساعت 23:03 بود. و تا نشستن کامل پرواز و تحویل بار حداقل بیست دقیقه طول میکشید. تازه پرواز کرمان از ترمینال چهار بود و ما ترمینال دو پیاده میشدیم.

 

دیگه مطمئن بودم که نمیرسیم. یک لحظه دلمو زدم به دریا و با آه و ناله به یکسری آقا که تو ردیف کناری ما نشسته بودن ماجرا رو تعریف کردم. یکیشون که خدا انشالله خیر دنیا و آخرت رو بهش بده، قبول کرد که به محض پیاده شدن آژانس بگیره و بره کارت پرواز ما رو بگیره.

 

خلاصه پیاده شدیم و ساک رو گرفتیم. آژانس گرفتم و رفتیم ترمینال چهار. تو یه قسمتی از مسیر راننده آژانس گفت که خانوم الان این تیکه راه به شدت ترافیکه. اگه بتونی پیاده بری زودتر میرسی. و این در حالی بود که ده دقیقه بیشتر تا پرواز باقی نمونده بود.

 

پیاده شدم. هوا خیلی سرد بود. کیان رو تو دو تا پتو پیچیده بودم و بغلم بود. کوله پشتی پر از کتاب و لپ تاپم رو کولم بود و کیف کیان رو شونه ام. و داشتم میدوییدم. همه داشتن منو نگاه میکردن. من می دوییدم و کیان با صدای بلند آواز میخوند و گوشی لعنتی ام یک لحظه صداش قطع نمیشد و این استرس منو بیشتر میکرد. وقتی رسیدم به ورودی  تازه بدبختی شروع شد. خانوم های نیروی انتظامی گیر داده بودن به دوتا باطری که تو عروسک کیان بود و میگفتن حتما باید درش بیاری تا ببینیمش.

حالا تصور کنید که من تو دلم چقدر جملات با محبت نصیب این عزیزان کردم. به خودم گفتم پریسا آروم باش. دیگه تموم شد. امشبه رو اینجا موندی.  در کمال عصبانیت و با یک آرامش از روی تنفر کیف رو خالی و بعد جمع کردم. خلاصه رسیدم به گیت کرمان. ساعت 23:50 بود. آقاهه که اومده بود کارت پروازمو بگیره داشت از دور می اومد طرفمون. بلیطا و شناسنامه ها دستش بود. از مسئول  گیت پرسیدم پرواز کرمان پرید. گفت نه بیست دقیقه تاخیر داشته داره سوار میکنه. بدویید تا برسید.

با یک دنیا تشکر از آقای مهربون که کارت پروازمون رو گرفته بود خداحافظی کردیم و دوباره در بازرسی دوم گیر کردیم. به خاطر همون باطریها.

خلاصه که من و کیان با یک اتوبوس ویژه ،به عنوان آخرین مسافرین پرواز تهران – کرمان سوار شدیم و اون موقع بود که تونستم گوشی رو بردارم و بگم رضا نگران نباش ما سوار شدیم. داریم میایم پیشت.

 

اینم عکسای لحظه اول دیار پدر و پسر خونه دلِ من

 

ساعت دو نصفه شب رسیدیم خونه مامان فرح. کیان به محض رسیدن از خواب بیدار شد و با دیدن بابا رضا شروع کرد به دست زدن. خیلی دلتنگ بودیم هممون. دلتنگ رضا، مامان فرح و بابا علی.

 

با دیدن عزیزانمون دلتنگیمون آروووم گرفت و خستگیمون حسابی در رفت.

 

خدایا شکرت  شکرت و شکرت

 

 

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

وقتی از کرمان اومدیم رفسنجان و رسیدیم خونه خودمون ، حالِ منو حالِ دلِ من دیدنی بود. از من بگذریم، کیان از دیدن خونه کلی ذوق کرده بود. رفته بود تو اتاقش و به رسمِ قدیماش زُل زده بود به لوسترش.

 

 

محیط خونه براش خیلی جذابیت داره. با روروئکش کلی میچرخه تو خونه. روزا که رضا میره سرِ کار تا دم در بدرقه اش میکنه. وقتی هم که حواسم بهش نباشه و نبینمش حتما دوباره میاد پشت در و با دست به در میکوبه.

روز اول خیلی بیقرار مامان پریباش بود وقتی مادرم زنگ زد و با کیان صحبت کرد ، بچه ام طفلی انگاری که بغضش شکسته باشه اونقدر گریه کرد که نگو.

اصلا حرف نمیزد. بازی نمیکرد. همش میخواست تو بغلِ من باشه . و این باعث شد که من تمام وقتمو براش بذارم و باهاش وقت بگذرونم.

الان خدا رو شکر خیلی خوبه. با صدای خیلی بلند صحبت میکنه. میره تو اتاقش و تا جایی که قدش میرسه عروسکاش رو از کمد بر میداره و دونه دونه میاره میزاره تو هال.

راستی کیان تو ارومیه با مامان پریباش بالشت بازی میکرد. بابا رضا طفلی عادت داره موقع خواب یه بالشت رو سرش میزاره . کیان در هر موقع از شب که هوشیار بشه و این صحنه رو ببینه میره بالشت رو از سر باباش میکشه و بیدارش میکنه. مکافاتی داره باباش با این قضیه.

 خلاصه که  اینجا ما حالمون خوبه . خیلی هم خوبه به لطف خدا . زندگی زیباس. رو به راه است. بر وفقِ مراد است و خوب. تنها چیزی که اصلا جریان نداره درس و مشقِ که متاسفانه قابل چشم پوشی هم نیست. و باید یه فکری به حالش بکنیم.

 

 

لعنت به ادامه تحصیل

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

واااااااااااااااااااااای بگم از اولین شبِ یلدای پسر ما کیان

 

عصر شنبه سه تایی رفتیم خرید شبِ یلدا.اول رفتیم سراغِ سوپریِ محل و آقا علیرضا با دیدنکیان گفتن ماشالله چقدر بزرگ شده لباسای دندونیش تنشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا نگو کلِ محل دارن وبلاگ کیان رو میخونن و ما خبر نداریم. زین پس دقت میکنیم در کلمات و گفتار وبلاگیمان.

یه شانسی که کیان آورد این بود که مامان فرح و بابا علی اومده بودن رفسنجان ، روضه خونه عمو سعید ، و بسیار بسیار لطف کردن و اومدن پیش ما و چند تا عکس یادگاری دِبش با کیان ما گرفتن تا بشن اولین عکسای کیان در شبِ یلدا

خدایا ممنونیم به خاطر مادربزرگ و پدربزرگ عزیزمان که وجودشون یه گرمیِ خاصی به شبِ یلدامون داد.

         

  کیان و انار شب یلدا

 

 

 

 

                                        کیان و هنونه شب یلدا

 

 

 

 

اینم عکسای آخر شب

 

 

 

 

و در آخر اینم چند تا عکس که همین الان از این وروجک گرفتم. همش تقدیم به خاله زهرا با کلی ماچ آبدار از طرفِ کیان

 

 

 

 دوستان عزیز من الان از کافی نت این مطلب رو گذاشتم. شرمنده که نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم. کیان تو خونه پیش باباشه. بابا رضا باید بره سر کار . باید سریع برگردم. وگرنه اینقدر هم بی معرفت نیستم. هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

باز هم تا یه مدتِ طولانی ،به علت مشکلات مخابراتی، خدا نگهدار. در اولین فرصت بر میگردم. حتمااااااااااااااا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

مثل هیچکس
5 دی 92 10:05
خیلی دوست داشتم قبل از رفتن پست آخر ما رو میخوندید ولی مثل اینکه قسمت نشد،ولی ازتون میخوام بابت کپی کردن عکس کیان جون مارو حلال کنید ، بازم خیلی خوشحالم به سلامت برگشتید سرخونه وزندگیتون ،از راه دور روی ماه شما وکیان جون رو میبوسم امیدوارم هرجا هستید شاد وسلامت باشید
قویترین مامان دنیا
پاسخ
بازم ممنون از محبتتون. انشالله خدا خوبیهات رو برای بچه هات جبران کنه عزیزم
مهسا
5 دی 92 13:03
وای کلی ذوق کردمخیلی خوشحالم که اومدی...چه عکساییعزیزم معرفتت اثبات شده هست
قویترین مامان دنیا
پاسخ
چاکرتیم داداش
مهسا
5 دی 92 13:09
وای پریسا جون اشکم در اومد...چه صحنه ای بود. دیدار همسر جون و کیان جونت... چه ماجرایی بوده رسیدنت..خدا رو شکر خوب و خوشی..دلتنگی تموم شد.
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلام مهسایی. خوبی؟؟؟// انشالله به زودی تو هم میری پیش همکلاسیمون. ما که تا چند هفته دیگه دوباره باید برگردیم ارومیه.
مامانی کسرا
5 دی 92 21:02
چقدر با استرس واااای مردم تا خوندم!!!!! ولی خدا رو شکر به خیر و خوشی رسیدید چقدر همه عکسای کیان ناز شدن قربونت برم عمه جون خوشحالم که خوبید و تو خونه راحت ماشالله لا قول ولا قوه الا بالله صد تا بوس واسه کیان در اولین شب یاداش
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلااااااااااااام عمه جونم. خوبین. وظیفه ما بود بیام و یلدا رو تبریک بگیم. شرمنده که مخابرات دست و بالمون رو بسته.
معصومه
5 دی 92 21:44
پریسا جون خیلی براتون خوشحالم ایشالا برا همیشه پیش هم به شادی و خوشی زندگی کنین مراقب کیان جون باشین خیلییییییییییی ناااااااااااااااازه
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلااااااام معصومه جون. ممنون از اینهمه لطفت عزیزم
مامانی غزل جون
6 دی 92 18:36
خوش اومدی عزیزم تا اومدم پای سیستم غزلک بیدار شد اومده بودم ببینم ازت خبری شده یا نه... برم تا دادش در نیومده تا بعد... دوباره میام
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلاااااااااام به غزل جونم و مامانی گلش. خیلی دلم براتون تنگ شده. الان میام پیشتون
مهديه
7 دی 92 2:32
سلام......خوبين؟باز خداروشكر به موقع به پرواز كرمان رسيدين.....اين ماجرا براي من و همسرم موقع اومدن به اروميه از شمال اتفاق افتاد...ترافيك مزخرف تهراف باعث شد ماپروازمون واز دس بديم اما خداروشكر ساعت بعد جا خالي برامون داشيلداتون با تاخير مبارك باشهبرفي كه شما بودين واينجا باريد هنوز روي زمينه...هوام جاتون خالي حسابي يخبندونه
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلام مهدیه جونم. ممنون که به ما سر میزنی. شنیدم سرمای ارومیه استخون میترکونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فریده
7 دی 92 8:48
خیلی خوشحال شدم که یه پست جدید گذاشتی ، خیلی دلم براتون تنگ شده بود. توی فرودگاه چقدر بهت استرس وارد شده ولی خدا رو شکر که به پرواز رسیدی ، راستی هوای کیان رو خیلی داشته باش مبادا دوری از مامان پریبا روش تاثیر بَد بذاره . چقدر جالب که حتی سوپری سر کوچه هم وبلاگ کیان جون رو می خونه ، خیلی خندیدم . تصور کن بابا رضا می رفته سوپری ، آقاهه داد می زده آقا رضا تبریک می گم دندون پسرت هم در آمده ، ،
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلاااااااااااااااام فریده جوووووووووووون خودم. خوبییییییییییییییی؟ پرهام جونم خوبه؟ آره بابا کلی تو محل معروف شدیم
مامان مینا
8 دی 92 12:27
وای عزیزم چه خوب چه لحظه ی شیرینی دیدار پدر و پسرقربون پسری شب یلداتون مبارککککایشالا همیشه محفلتون گرم
قویترین مامان دنیا
پاسخ
مرسی گلم از محبتت
مریم مامان پارس
10 دی 92 9:53
اولین یلدا مبارک عزیزم,ان شاالله هزارتااااااااااا از این یلداها داشته باشی گلم.
مامان شایلین
13 دی 92 14:16
سلام مامان پریسا خوبی؟ کیان جون خوبه؟ ماشالله چه پسر نازی داری خیلی بزرگ شده .چند هفته قبل که سر زدم خیلی تغییر کرده.ماجرای سفرت به کرمان رو خوندم باز جای شکرش باقیه که تونستی با یه بچه شیرخوار خودتو برسونی.منم مثل شما تو یه شهر غریب دور از خانواده زندگی میکنیم .اگه بخوام به شهرمون سفر کنم همچین مشکلاتی دارم کاملا درکت میکنم البته اون موقع ها نی نی نداشتم .دوست دارم باهم تبادل لینک کنیم و دوست بشیم اگه افتخار بدین.به ماهم سر بزن خوشحال میشیم.
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلام. ممنونم که به ما سر زدید. انشالله در اولین فرصت میایم پیشتون.
مامان عبدالرحمن واویس
13 دی 92 22:43
پریسا جون اون عکسی که کیان بعد از رسیدنتون تو بغل باباشه دلم حسابی لرزوند دخترجون عجب دلی داری هااااااااااااااااااااامن که اصلا طاقت دوری شوشو روندارم حتی یه روز انشاالله همیشه در کنارهم باخوشی وسلامتی زندگی کنید
قویترین مامان دنیا
پاسخ
برای منم خیلی سخته عزیزم. برامون دعا کن
Wcyllw71bCClIjSnfJisRNqP7_YXQk9qEJWVPQEanD4.
20 دی 92 23:33
خدا رو شکر که به سلامتی رسیدین. چقدرکامل و گیرا نوشتی پریساجون.
قویترین مامان دنیا
پاسخ
سلام. مرسی. شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟