کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

پسرم اسطوره دنیای منی

ما رفتیم......

سلاااااااااااااااااااااااام به دوستای گل و نازنینم الان که دارم این پست رو می نویسم هزار و چهارصدتا کار دارم که باید تو یک ساعت انجام بدم. اومدم بدو بدو این مطلب رو بزارمو برم. ما امشب داریم میریم خونمون انشاااااااااااااااالله به سلامتی. فکر میکنم اگه خدا لطف کنه و کارامون جفت و جور بشه بتونیم یک ماه و نیم خونه باشیم. طبق اخبار رسیده تلفن خونه کلا مشکل مخابراتی پیدا کرده و اینترنت پر سرعت هم اونجا فعلا ندارم. به همین دلیل شاید تا چند روز نسبتا طولانی نتونم بیام و پست جدید بذارم. برای همین الان با این زور و ضرب اومدم که بگم : دوستان عزیز وبلاگی، همتون رو دوست دارم. ممنونم از دعاهای خیر همگی و نظرات قشنگی که تو این مدت برامون گذاشت...
26 آذر 1392

دلنوشته خاله زهرا برای کیان

 کیان عزیزم: فردا تو میروی وباز من می مانم و من...چقدر کم توقع شده ام نه بوی تنت رامی خواهم نه صدای نفس هایت را نه دیگر بودنت را...همین که گاهی درخیالم بیایی و سایه ات از کنار سایه تنهاییم بگذرد کافیست.... مرا به آرامش میرساند اصطکاک سایه هایمان...چقدر سخت بود باور اینکه کسی بیاید کوچک و بی ادعا ولی باثبات برقلبت بنشیند...نمیدانم دلت برایم تنگ می شود یا نه؟ شاید گاهی باشنیدن صدایم آن سوی خطوط تلفن گاهی لبخندی بر لبانت بنشیند اما وقتی دلت تنگ شد نوشته ام را به نام خودت بخوان که برای تو نوشته ام . واژه هایم ساده است فراموش کن واژه های سخت را ....در این دنیای ماشینی یاد گرفته ام انسان مدرنی باشم و هر بار که دلتنگ می شوم به جای اشک و بغض ...
25 آذر 1392

خسته اممممممممممممممممممم

سلام یه سلام خسته و کوفته برف و بارندگی در کنار همه قشنگی و خیر و برکتاش ،برای من یکی لااقل منشا زحمت و غصه شد با یک ویروس لعنتی اش. جمعه بعد از ظهر به یکباره کیان  سوختگیِ شدید گرفت. ما اونقدر مواظب این مساله بودیم که تعجب کردیم. گفتم شاید پودرش رو عوض کردیم بهش نساخته. تا دو ساعت بعدش شدت سوختگی چند برابر شد. بعد با عرض معذرت ا.س.ه.ا.ل شد و در هر بار دفع جیغش میرفت هوا از سوختگیه پاهاش. هرچی پمادای مختلف رو امتحان کردیم جواب نداد تا اینکه صبح اول وقت بردیمش دکتر. دکتر فرمودند یک ویروس جدیده، تحفه برفِ جدید، که باعث عفونت گوش،اسهال و اسیدی شدن مدفوع میشه و علت سوختگیه پاهاش هم همین بوده.دارو داد و گفت تا دوساعت بعد از زدن آمپولش ...
24 آذر 1392

مادرم.........

سلاااااااااااام صبحی داشتم درس میخوندم. گفتم برم تو هال یه سر به کیان بزنم. دیدم مامان پریبا داره کیان رو ماساژ میده و هی بوسش میکنه............ مادر نازنینم، مادر مهربونم چقدر مدیونتم. چقدر به تو بدهکارم در این زندگی . مادر عزیزم........... پس فردا داریم برمی گردیم خونه خودمون. سه ماه اینجا بودیم. کیان کوچک ما اولین پاییز زندگیش رو در ارومیه و خونه بابابزرگیش تجربه کرد. الان که دارم به این سه ماه نگاه می کنم فقط و فقط مادرم رو می بینم که داره برا کیان آبمیوه میگیره. داره با هزار ترفند و قربون صدقه بهش غذا میده. داره بهش با کلی شعر و آهنگ شیر میده. داره کیان رو میشوره. داره ماساژ شبانه اش رو میده. مامانم داره با عروسکا و کیان خاله با...
24 آذر 1392

زمستونِ شهرِ ما

اینجا دارم میرم بلیطامون رو بخرم خریدممممممممممممممممم. هورراااااااااااااااااااااااا   سه شنبه ساعت 20:30 حرکت از تبریز به تهران، ساعت23:40 حرکت از تهران به کرمان انشالله ...
21 آذر 1392

یه برفِ دبشِِ پاییزی

سلاااااااااااااام   روز 21 آذر روز نجات آذربایجان از دست عثمانیها بوده است. در گذشته معتقد بودن که در این روز یک برف سنگین میباره و باعث خوشحالیِ مردم آذربایجان میشه. من که چند ساله اینجا نبودم ولی میگن این اتفاق هرساله می افته. و امروز 21 آذر با این صحنه صبحگاهی روبرو شدیم.      فسقلیِ ما که خدا رو شکر خوب جاش گرم و نرمه   کنار بخاری ، رو پای مادربزرگی داره برا خودش آواز می خونه   پروردگارا : آرامش را همچون دانه های برف آرام و بی صدا بر سرزمین قلب ک سانی که برایم عزیزند ببار     ممنونیم خدایا از هدیه صبحگاهیت ...
21 آذر 1392