پسرم اسطوره دنیای منی

در بند ارومیه

بالاخره بعد از سور و سات عروسی ،امروز تونستیم ساعاتی رو به خودمون اختصاص بدیم و بریم گردش. به عادت همیشگی با بابا رضا رفتیم دربند و بعد از خریدن ترشک و لواشک معروف دربند رفتیم به پاتوق همیشگیمون. جایی که کوه و آب و درختای سرسبز رو کنار هم داریم. من و بابا رضا این مکان رو خیلی دوست داریم و چقدر برامون جالب بود که کیان هم خیلی اونجا رو دوست داشت.     بابا رضا پای کیان رو کرد توی آب یخ و بعد پاهاش رو کلی ماساژ داده تا گرم شدن     کلی خوش گذشت. خدا رو شکر ...
30 شهريور 1392

بیماری کیان

سلام      سلام      سلام   بعد از چند روز تاخیر بالاخره تونستم بیام و یه دستی به سر و گوش این وبلاگ بکشم. معذرت میخوام از تمام عزیزانی که دیر به نظراتشون پاسخ دادم. مخصوصا abiem   تو چند روزیکه گذشت یک ویروس خبیث  به کوچک خان ما حمله کرده بود و نی نی ما رو مریض کرده بود. بچه ام تب داشت و بی اشتها شده بود.  خدا شکر دوره نقاهت گذشت و کیان ما داره کم کم خوب میشه.   این روزا خیلی سرمون شلوغه. تا چند روز دیگه عروسیه دایی مهدیه و ما داریم میریم ارومیه. به همین دلیل مشغول جمع کردن ساک و خرید بلیط و انجام کارهای عقب افتاده ایم. کیان هم  اصلا همکاری نمیکنه. خ...
23 شهريور 1392

بازامدبوی ماه مدرسه....

از وقتی بچه بودم عاشق  فصل پاییز و ماه مهر بودم. روزای آخر تابستون  رو به انتظار سپری میکردم. روزی ده بار مانتو شلوار مدرسمو نگاه میکردم،کفشای تازه مو میپوشیدم و کتابای تازه مو که خودم جلدشون  کرده بودم بو میکردم. همه شعرای کتاب فارسیمو قبل باز شدن مدرسه ها میخوندم ، تو صفحه اول همه دفترام  یه بسم الله مینوشتم و لحظه شماری میکردم واسه روز اول مهر. این عادت من تا قبل از دانشگاه رفتن تکرار میشد و از این بابت همیشه بچه های فامیل و دوستام مسخره ام میکردن که باز شدن مدرسه ها هم خوشحالی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   آره باز شدن مدرسه ها و اول مهر برای من خیلی شادی آفرین بود. بعدم که دانشجو شدم این حس یه کم ضعیفتر بازم تکرار میشد....
23 شهريور 1392

در چند روزی که گذشت....

  سلام در چند روزی که  گذشت،کلی اتفاق قشنگ برامون افتاد. اولیش اینکه رفتیم به دیدار عمه سودابه و کسرا جون. وای که چقدر لحظه اول دیدار این عمه و برادرزاده قشنگ بود.عمه اش محکم بغلش کرده بود و کیانم قشنگ بهش میخندید و  منم که به قول زهرا خواهرم مثل راج کاپور میمونم و همیشه اشکم دمه مشکمه یه نموره اشکی در چشمانم نشسته بود. کسرایی بزرگ شده بود و به قول خودش عزیز شده بود. کلا کسرا کارا  و حرفایی داره که برای من خیلی جالبه و همیشه یادم میمونه. حرف جالب ایندفعه اش این بود که قبول نمیکرد کیان نی نیه منه. کسرا بار آخر وقتی من 9 ماهه باردار بودم منو دیده بود و به همین دلیل میگفت کیان رو بکنش تو دلت. یا اینکه میگفت کیان رو بده ب...
16 شهريور 1392

صرفا جهت اطلاع ...

 چند تا از دوستان عزیز وبلاگی کیان ما،ازم خواستن تا یکمی بیشتر خودم رو معرفی کنم. چشم چشم چشم من مامان پریسا،دارم روزهای بیست و هشت سالگیم رو میگذرونم. در حال حاضر دانشجوی سال دوم دکتری فیزیک گرایش حالت جامد هستم. دوره لیسانسم رو تو شهر رفسنجان در استان کرمان بودم و با بابا رضا که همکلاسی من بودن آشنا شدم و سال 87 ازدواج کردیم و از اون موقع در همین شهر زندگی میکنیم. بابارضا بزرگترین نعمتیه که خدا به من داده و خدا رو شکر زندگیه خوبی رو با هم داریم. در سال پنجم زندگی مشترکمون هم خدا کیان رو به ما داد و به لطف حضورش، من مامان پریسا شدم. الانم خوبیم و خوشیم و شاکر خدای بزرگ به خاطر تمام لطفهایی که در حقمون کرده و میکنه. خوب بودددددددددد...
16 شهريور 1392

سورپرایز شیرین

    امروز صبح ساعت 11 مامان فرح زنگ زد و من در عالم خواب و بیداری گوشی رو برداشتم. (دیشب شازده کوچولو ما رو بیدار نگه داشته بود) وقتی مامان فرح دیدن من خوابم،خداحافظی کردن.ولی من تو همون عالم خواب و بیداری حس کردم که خیلی لحن صداشون خوشحال بود. تا بیدار شدم و شیر کیان رو دادم و ناهار پختم ساعت شد 1 ظهر. وسط ناهار خوردنمون بود که پرسیدم رضا چه خبر؟؟؟؟؟رضا هم که فکر میکرد من میدونم گفت:چه جالب که سودابه اینا اومدن نه؟؟؟؟؟؟؟؟(سودابه جون خواهر شوهرم هستن و تو سوئد زندگی میکنن.) منو میگی انقدر تعجب کردم و خوشحال شدم که نگو. زنگ زدم باهاشون صحبت کنم که گفتن رفتن خونه بابا مهدی. عصری به خاطر پرو لباسم نشد که بریم کرمان...
13 شهريور 1392

وای چه روز سختی داشتیم

تازگیا کیان خیلی بد خواب شده. مامان فرح میگن چشم خورده. دیگه تو گهواره اش نمی خوابه. فقط باید رو پام تکونش بدم. حدود نیم ساعت،چهل و پنج دقیقه هر بار باید تکون بخوره تا بخوابه.تازه به محض اینکه میزارمش رو زمین بیدار میشه و باید دوباره اینکارا رو تکرار کنم. واقعا از این موضوع ناراحت و خسته ام.دیشب ساعت 3 کیان رو به زور خوابوندیم. صبح ساعت 9 بیدار شد. وقتی من از خواب بیدار شدم هنوز خیلی خسته بودم. امروز تصمیم داشتم خونه رو حسابی تمیز کنم.  ولی آقا کیان خیلی خیلی بد خلقی کرد. به قول بابا رضا اصلا ازش راضی نبودم امروز. یک جیغای فرابنفشی میزد امروز که نگو.نه گشنه بود ،نه خوابش می اومد. اولش گفتم شاید مورچه ای ،جک و جونوری چیزی تو لباسشه. هم...
10 شهريور 1392

پدر بزرگا و مادر بزرگای کیان

جک پیغام گیر  تلفن پدر بزرگ و مادربزرگ رو شنیدین: ما اکنون در دسترس نیستیم،لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: اگر شما یکی از بچه های ما هستید، شماره 1 را فشار دهید. اگر میخواهید بچه تان را نگه داریم، شماره 2 را فشار بدهید. اگر میخواهید ماشین را قرض بگیرید،شماره 3 را فشار بدهید. اگر میخواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم، شماره 4 را فشار دهید. اگر میخواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد، شماره  5 را فشار دهید. اگر میخواهید بچه تان را از مدرسه برداریم، شماره 6 را فشار دهید. اگر میخواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا بپزیم، شماره 7 را فشار دهید. اگر میخواهید امشب برای شام بیایید، شماره 8 را فشار دهید. اگر پول میخواهی...
8 شهريور 1392

کوچولو کجا بودی؟......خونه مادربزرگ

سلام سلام سلام به همه عزیزانی که به وبلاگ کیان من سر میزنن .   در چند روزی که گذشت من و کیان و بابا رضا  ،روزهای خیلی خوشی رو سپری کردیم. کیان به خونه مادربزرگ و پدربزرگش رفت و مثل همیشه کلی مورد لطف و محبت مادربزرگی و باباعلی و عمو محمد قرار گرفت و به همین دلیل روزهای آخر پنج ماهگی پسرم بسیار شیرین گذشت.خونه مامان فرح یک حیاط بسیار زیبا داره که هروقت ما میریم اونجا کلی سیزده بدر میکنیم تو اون حیاط. اینم عکسای پسرم کنار باغچه مامان فرح         از همین باغچه کوچولو کلی بادمجون و گوجه فرنگی و فلفل و هندونه و نعنا برداشت میشه.تازه یه درخت انجیر خوشگلم تو حیاط هست که متاسفانه هرکاری کردم نشد یه ع...
8 شهريور 1392